تبلیغات
فقط به عشق والیبال - فرودگاه!





فقط به عشق والیبال

تیم ملی،الگوی وحدت همواره زنده،در قلب ملت

سلام بچه ها خوبید؟

امتحاناتون تموم شد بالاخره؟؟

ما که راحت شدیم....

سه شنبه،با کلی دنگ و فنگ،سه سوته امتحانه رو دادم و رفتم مغازه داییم سه سوت آماده شدم برای رفتن!

خدارو شکر ا از ترافیک خبری نبود!

رسیدیم فرودگاه!ساعت30/11 قرار بود بیان،ما 30/10 رسیدیم!

همین که وارد شدیم،داد زدم بابا....بهرزو عطایی...نشسته بودن با دوتا آقای دیگه میحرفیدن!

بعدش رفتیم پشت شیشه منتظر والیبالیستا!

بعد یهویی دیدیم دارن میان پایین!

یه خانو مه بهم گفت ببخشید خانوم و رفت جلوم!ناگهان متوجه شدیم ایشان مادر محمد موسوی بودند....

بعد محمد را مشاهده کردیم که درحال تکان داادن دست خود بودند و همچنین مادر گرامی شان!

بعد از آن صدایی را شنیدیم که میگفت(عرشیا بیا...بیا باباجون ببین)!

این بارهم متوجه همسر کاپیتان عزیز شدیم!

عرشیا اومد و روبه رو رو نگاه میکرد،درحالی که باباش روبروش بود...حواسش نبود بچهبعد مشاهده کردیم که مادر گرامیشان اورا به پشت شیشه بردند!

هرچی گشتم اون طرف شیشه رضا رو پیدا کنم نشد!

خلاصه اولین نفری که اومد بیرون فرهاد خان ظریف بود،خیلی مهربون...

بعدش آقای مهدوی بیرون اومد...سیار بسیار سریع!

بعدش محمد اومد بیرون!آخی...رفت طرف مادر و خواهرش

وای من تا رضا رو دیدم،پریدم بالا پایین!هی گفتم بابا رضا...رضا..بریم پیش رضا....

اونم از دور فک کنم منو دیی!آبروم رفت

گلی که براش گرفتم رو دادم بهش....خیلی مهربان و گرم

گفتم آقا رضا میشه اینجارو امضا کنید؟

با کمال آرامش،یک پا بر روی زانو،امضا کرد...خیلی بامزززززززززززهوقتی بابام بهش گفت همشهری هستیم،شمالی حرف زد عزیییزم...چقدر بامزه میشهپدر رضا هم کلی با پدر بنده گرم گرفتن

بعدش فرهاد رو دیدم..پیشه اونم رففتم!امضای فرهاد قائمی عینه گار سرویسش منحصر به فردهحالا هی من میخوام بهش بگم گارد سرویست خیلی بامزست،هی پسره میگه فرهاد خان اینجارو نگاه کن!

امیر هم که کلا خندون هستنیکسره صحبت میکرد!حتی موقع عکس گرفتن تو عکسه بنده،درحال صحبت بود

بعدش رفم پیش سعید خان....

سلام که کردم،بالبخند سلام کردم،فکر کرد من یکی از عاشقاشمهمچین جدی سلام کرد یعنی بروبابا!

هرچی گفتم سعید خان امضا میکنی؟آقای معروف میشه اینجارو امضا کنید؟آقای معروووووووووووووووووف.....محو کتابی شده بود که مرده بهش داد!صدبار هی گفت آقا مرسی..آقا لطف کردید آقا دستتون دردنکنه...با بدبختی ازش امضا و عکس گرفتم....

بعدشم دیدم پوریا بیرونه و میخواد بره،بدو بدو رفتم و ازش امضا میگیرم...خیلی اخلاقش خوب بود خیلی زیاد

خلاصه که اون روز خیلی خوب بود...جاتون خالی...

من دیگه برم،بعدا عکس ها و امضا ها رو میذارم...

فعلا




طبقه بندی: خبر، 
[ پنجشنبه 25 خرداد 1391 ] [ 04:44 ب.ظ ] [ sogol ] جاتون خالی..

نمایش نظرات 1 تا 30


      قالب ساز آنلاین